تبليغاتX
شاهد
شاهد

وصيتنامه، زندگينامه، عكس


قسمتي از خاطرات شهيد امير عباس جعفرزاده

محل : اردوگاه كرخه

22/3/1365

به نام الله آن نامي جهان و به نام نامدار جهان حجت ابن الحسن، آقا امام زمان (عجل الله تعالي) و با عرض ادب خدمت رهبر كبير انقلاب اسلامي، از امروز 22/3/1365 كه خاطرات خود را شروع كردم، از چند روز پيش خبر رسيد كه كم كم بايد بار سفر را ببنديم و از اين اردوگاه هجرت نمائيم و به عقبه برويم تا انشاء اله به محل عمليات برويم ولي اين روزها شايد روزهاي آخر بعضي از افراد خاص خدا باشد و چند روزي ديگر از ماندن در اين دنياي فاني و زندگي آنها نباشد و شهادت را با آغوش باز قبول كنند و به سوي او حركت نمايند.

من نمي دانم آيا خداوند اين بندة حقير را جزو ياران واقعي خود و جزوشهداء قرار مي دهد و قبول مي كند كه اين جان بي ارزش را كه براي بعضي ها خيلي دوست داشتني است را فدايش نمايم و ما را هم جزو دوستان و غلامان اهل بيت (عليه السلام) قرار بدهند و شفيعمان خانم فاطمه الزهرا (سلام الله عليه) قرار مي گيرد.

خدايا ما مي دانيم اين بچه ها در دل هوا كوي حسين (عليه السلام) را دارند و براي رسيدن به اين منظور اين روزهاي آخر مخلصانه فداكاري و ايثار و از خودگذشتگي مي كنند و امروز چادرها را جمع كرديم و قرار است امروز و يا فردا برويم و معلوم نيست چند تا از اين بچه ها سالم برگردند.

الهي من در وصيتم گفته ام كه نمي توانم هجرت ياران و رفتن يك به يك آنها از پيش مان را تحمل كنم، زيرا كه من با آنها نان و نمك خورده ام و با آنها همنشين بوده ام.

23/3/1365

الان كه شروع به نگارش كردم ساعت حدود 4 بعد از ظهر است و امروز حركت كرديم و الان در اتوبوس در جاده مهران هستيم و گويا مي خواهند ما را به مهران ببرند.

حالات بچه ها امروز خيلي خوب است و از موقعي كه راه افتاديم، نمي دانم چرا خنده بر لب من و بچه ها بود و شروع به شعر خواندن كردن و همه با حال و هواي خوبي جواب دادند.

خدايا شايد بعضي از اين بچه ها مي دانند كه ديگر بر نمي گردند و اينها مشتاقند، براي ديدار حسين (عليه السلام) شعري كه بچه ها مي خوانند، اين بود :

اباعبدالله ، اي نور الهي مونس جانم و ... خلاصه هر روز به مقصد نهائي نزديك مي شويم و آنها كه از اين قافله عقب ماندند خيلي ضرر كردند و از فيضي بزرگ محروم شدند.

خدا را شكر كه من و بقيه را جزو سربازان خود قرار داد. انشاء اله كه جزو ياران واقعي امام زمان (عجل الله تعالي) قرار بدهد.

یکشنبه چهارم اسفند 1387  توسط MMMG  |

 

سه ماه تعطيلي

ابراهيم از همان دوران كودكي جدي و كشا بود. اخلاق و رفتار كودكان را نداشت. به بازيهاي كودكانه علاقه اي نشان نمي داد و مانند بزرگترها رفتار مي كرد. وقتي بچه ها براي بازي به دنبالش مي آمدند، نمي رفت. مي گفت بايد به مادرم كمك كنم.

پس از پايان سال تحصيلي، سر كار مي رفت. يك سال در ايام تابستان، گفتيم كه اين بچه نه ماه درس خوانده و خسته است، بهتر است كه كمي هم تفريح كند. باغي در خارج از شهر داشتيم. تصميم گرفتيم كه همگي چند روزي به آنجا برويم. وقتي موضوع را با او در ميان گذاشتيم، گفت : "من نمي آيم. كار دارم."

بعدها فهميديم كه روزها مي رود شاگردي. پرسيدم: "كجا مي روي؟"

گفت : "توي يك مغازه كار مي كنم."

گفتم : "الان تابستان است و تو تازه درست تمام شده، خب برو با بچه ها بازي كن."

گفت : "نه! نمي خواهم با اينها بروم، بچه هاي مودبي نيستند. دلم مي خواهد كار كنم."

گفتم : "آخر براي چه؟ مگه كم و كسري داري؟ زندگي ات كه رو به راست، پس براي چي مي خواي كار كني؟"

گفت : "نمي گويم كم و كسري دارم. دلم نمي خواهد مثل بچه ها بروم بازي كنم. دوست دارم بروم شاگردي."

پرسيدم : "حالا كجا كار مي كني؟"

گفت : "در يك مغازه ميوه فروشي."

گفتم : "اين همه كار هست، چرا رفتي مغازه ميوه فروشي شاگردي مي كني؟ بيا برو دكان بزازي كه كارش هم تميزتر است."

گفت : "اين جا را چون كارش زيادتر است، انتخاب كرده ام. بزازي همش بايد يك گوشه بنشينم و چرت بزنم ولي اين جا كار هست، فعاليتش خيلي بيشتر است."

به اين ترتيب، هر سال در ايام تعطيلي مدارس، به سر كار مي رفت و در طول سال هم درس مي خواند.

هيچ وقت حاضر نشد كه مانند ساير هم سن و سالان، به بازي و تفريح بگذراند. ترجيح مي داد كارهاي جدي و بزرگ انجام بدهد.

 روايت از ولي الله همت
برگرفته از كتاب سردار خيبر

شنبه سوم اسفند 1387  توسط MMMG  |

 

فراق

براي اينكه خدا لطفش و آمرزشش شامل حال ما شود

بايد اخلاص داشته باشيم و براي اينكه اخلاص داشته باشيم

سرمايه مي خواهد كه ما از همه چيزمان بگذريم

و براي اينكه از همه چيزمان بگذريم

بايد شبانه روز دلمان و وجودمان و همه چيزمان با خدا باشد

و خودمان را انشاءاله براي يك عمليات بزرگ آماده كنيم

...:: سخنان سردار شهيد خيبر حاج محمد ابراهيم همت ::...

 

فراق

از اينكه ما منتظر پايان جنگ بوديم، دلگير مي شد. مي گفت : "اين خواسته و آرزوي مردم عادي است كه عمق و ارزش واقعي جنگ را نمي فهمند. خداوند بنده اش را كه خلق كرده، او را در معرض آزمايش و امتحان قرار مي دهد و امتحان در راحتي و راحت طلبي نيست، بلكه در سختي است."

يك بار پرسيدم : "كي مي شود جنگ تمام شود و ما يك زندگي راحت و معمولي داشته باشيم؟"

با ناراحتي گفت : "اين را مطمئن باش روزي كه جنگ ايران و عراق تمام شود، آن روز اولين روز فراق ما خواهد بود. چرا كه در آن صورت وضعيت فرق خواهد كرد. اگر الان جنگ در اين طرف مرز است، بعد از نابودي حكومت بعث عراق، جنگ به آن طرف مرزها كشيده مي شود."

اينها، همه نشانة عشق او به شهادت بود.

براي او دو چيز مهم بود : "امام (ره) و شهادت"

يك بار مي گفت : "من دو آرزو دارم. اولين آرزويم شهادت است و دومي كه مهمتر از آرزوي اولم است، اين كه لحظه اي بعد از امام نفس نكشم. هميشه در دعاهايم از خداوند درخواست كرده ام براي لحظه اي هم كه شده، مرا زودتر از امام پيش خودش ببرد."

روايت از همسر شهيد
برگرفته از كتاب سردار خيبر

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387  توسط MMMG  |

 

اسير محبتت شدم

شهيد نصراللهي، مسئول سپاه بانه، از نماز جمعه كه برگشت،
نام يكي از زنداني ها را برد و گفت : برويد آزادش كنيد!
گفتند : چرا؟ نمي شود! آن پسر با كومله ها همكاري دارد و برايشان بار برده است.
گفت : من به مادرش قول داده ام كه آزادش مي كنم!
به ايشان گفتند : نبايد به خاطر گريه و زاري يك مادر، احساساتي تصميم بگيريد!

شهيد نصراللهي گفت : اتفاقاً آمد و فحشم داد!
از نماز كه بيرون آمدم جلوي جماعت، توي صورتم تف انداخت و فحشم داد و گفت:
پسر من، توي زندان شماست، آزادش كنيد.

من هم قول دادم آزادش كنم. برويد بياريدش.
پسر را آوردند.
پرسيد : چرا با ضد انقلاب همكاري كردي؟
گفت : من اشتباه كردم. نفهميدم!

شهيد نصراللهي گفت : برو، به شرطي كه ديگر به اين اشتباهاتت،
آن مادر بيچاره را اذيت نكني. مادرت آمد و كلي فحش به من داد. برو تا آرام بشود!

پسر تحت تأثير بزرگواري او قرار گرفته بود.
پرسيد : من چطور مي توانم پاسدار بشوم؟
شهيد نصراللهي پرسيد : چرا مي خواهي پاسدار بشوي؟
گفت : به خدا، اين محبت، اسيرم كرد!

شهيد نصراللهي گفت : فعلاً برو پيش مادرت، اگر او رضايت داد بيا و عضو سپاه بشو!
همين پسر چند روز بعد آمد و عضو سپاه شد و شش ماه بعد هم توسط ضد انقلاب به شهادت رسيد.
باور كنيد خداوند اكسيري در معنويت قرار داده كه با سنگ صحبت كني آب مي شود.

اين بود هنر شهداء 

خاطرات محمد الله مرادي
برداشت از ماهنامه امتداد

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387  توسط MMMG  |

 

شيون بكن

شهيد حجتي، بچه مشهد بود.
صداي ايشان، كه خودش لحظاتي قبل از شهادتش ضبط كرده، هست.
انگار مي دانسته شهادتش نزديك است.
توي مسير، در حال حركت بوده و ضبط را روشن كرده و شروع كرده به خواندن اين اشعار:

شيون مكن مادر، بر مرگ خون بارم
بگذر ز من ديگر عزم سفر دارم

چند دقيقه بعد، كمين مي خورند و ايشان شعرش را تغيير مي دهد و اينگونه مي خواند:

شيون بكن مادر، بر مرگ خون بارم
بگذر ز من ديگر، قصد شهادت دارم

آخرش هم خداحافظي مي كند و مي رود.
ببينيد چقدر آرام بوده اند، انگار نه انگار تا لحظاتي ديگر شهيد خواهد شد.
شهادت، آرزوي اينها بود.
بعد هم كه نوار را توي ماشين پيدا كرديم و خدا را شكر دست ضد انقلاب نيفتاده بود،
حال خاصي به بچه ها دست داد.

توي مراسمي كه برايش گرفتيم ماموستا ملاحسن آمده بود حرف بزند.
اكثر بچه ها مي خنديدند. گفت : من تعجب مي كنم شما دوستتان را از دست داده ايد، حالا مي خنديد؟
گفتيم : گريه باشد براي جاي خودش اما شما بيا فعلاً اين نوار را گوش كن!
وقتي نوار را برايش گذاشتيم، هق هق اش بلند شد.
گفت : خدايا، اين بچه ها كي بودند؟! 

خاطرات محمد الله مرادي
برداشت از ماهنامه امتداد

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387  توسط MMMG  |

 

 



براي گذاشتن عكس، وصيتنامه، زندگينامه شهيد مورد علاقه خود مي توانيد به آدرس ايميل يا در قسمت نظرات، پيغام بگذاريد
MMMG.Mandegar@Yahoo.com

 

عكس شهدا
وصيتنامه شهدا
زندگينامه شهدا
عمليات هاي هشت سال دفاع مقدس
شهيد سيد مرتضي آويني
امامان معصوم
مطالبي از...
شعر
مداحي
خاطرات

 

فرصت آسمانی
ماه رمضان
ولادت سه عشق
یا امیر المؤمنین، علی ابن ابیطالب
پرواز دل های پاک و بی آلایش
رحلت امام خمینی
QI کوئست
شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها
حج دل
بیانات مقام معظم رهبری

 

شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387

 

 

استاذنا (آیت الله شیخ جواد مروی)
مركز اطلاع رساني شهيد آويني
یه روزی، یه جایی، یه کسی
شلمچه سرزمین مردان خدا
قرآن / دعا / ذکر / مناجات
به نام آنكه عشق را آفريد
دل نوشته های یک مداح
برو بچه هاي فرهيختگان
دفتر مقام معظم رهبري
اين روزها كه مي گذرد
طبيعت و گل هاي زيبا
محفل محبين الشهدا
عاشقان بي نشان
بچه های آسمانی
نيروي هوائي ايران
افكار يك روح افگار
ترنم هاي تنهائي
بانوي بي نشان
بي نام بي نام
ابزارهاي مفيد
شاهد شیدا
پرستوي تنها
گروه دیدبان
فرزند شهید
آسمان آبي
نسيم وصل
اميد فاطمه
زيبا آفرين
باب العلم
حفا نیوز
ماندگار
دوستی آدما
هر چی بخوای

 

 

RSS 2.0

Designed By ParsTheme