|
شهيد حجتي، بچه مشهد بود. صداي ايشان، كه خودش لحظاتي قبل از شهادتش ضبط كرده، هست. انگار مي دانسته شهادتش نزديك است. توي مسير، در حال حركت بوده و ضبط را روشن كرده و شروع كرده به خواندن اين اشعار:
شيون مكن مادر، بر مرگ خون بارم بگذر ز من ديگر عزم سفر دارم
چند دقيقه بعد، كمين مي خورند و ايشان شعرش را تغيير مي دهد و اينگونه مي خواند:
شيون بكن مادر، بر مرگ خون بارم بگذر ز من ديگر، قصد شهادت دارم
آخرش هم خداحافظي مي كند و مي رود. ببينيد چقدر آرام بوده اند، انگار نه انگار تا لحظاتي ديگر شهيد خواهد شد. شهادت، آرزوي اينها بود. بعد هم كه نوار را توي ماشين پيدا كرديم و خدا را شكر دست ضد انقلاب نيفتاده بود، حال خاصي به بچه ها دست داد.
توي مراسمي كه برايش گرفتيم ماموستا ملاحسن آمده بود حرف بزند. اكثر بچه ها مي خنديدند. گفت : من تعجب مي كنم شما دوستتان را از دست داده ايد، حالا مي خنديد؟ گفتيم : گريه باشد براي جاي خودش اما شما بيا فعلاً اين نوار را گوش كن! وقتي نوار را برايش گذاشتيم، هق هق اش بلند شد. گفت : خدايا، اين بچه ها كي بودند؟!
خاطرات محمد الله مرادي برداشت از ماهنامه امتداد |