|
همان رنگ و همان روي
همان برگ و همان بار
همان خنده خاموش در او خفته بسي راز
همان برگ سپيد به مثل ژاله
ژاله به مثل اشك نگون سار
همان جلوه رخسار نه افسرده شود هيچ ، نه پژمرده
كه افسردگي روي ، خورد آب ز پژمردگي دل
ولي در پس اين چهره دلي نيست
گرش برگ و بري هست
ز آب و ز گلي نيست
هم از دور ببينش ، به منظر بنشان و بنظاره بنشينش
ولي قصه ز اميد هوايي كه در او بسته دلت
هيچ مگويش ، مبويش
كه او بوي چنين قصه شنيدن نتواند
مبر دست به سويش
كه در دست تو جز كاغذ رنگين ورقي چند نماند

|